باید به کلمه‌هایم فکر کنم...

باید برای از تو نوشتن،

مدتی طولانی،

به خودم، به کلمه‌هایم،

فکر کنم.

چون زمین که در اعماق خود،

به آتشفشانی نهفته

فکر می‌کند...

  

(1)

 پیشکش به بیست و دوم اردیبهشتی مبارک،

به «امیر» عاشقانه های دلم

 به وجودی که تک تک سلول‌های بخشنده و مهربانش،

فرصت عشق‌ورزی من است،

و تقدیم به

نمازهای آسمانی اینجاترین برادرم

در آن سوی آبها:

 

 

 

نمی دانم از کی، اما

لیوان چایی سرد شده بود

آواز جبرئیل انگار

دیر زمانی جاری بود...

 

حرف می‌زدی و من،

دوباره عشق را

چون طعمی آشنا

از بادامی شیرین

زیر دندان هایم

حس می‌کردم

 

حرف می‌زدی

و از تمام زندگی،

تنها یک شب کافی بود

تا در فراسوی ذهنم

پیچک بشود

پیچ بخورد.. برود... برود... برود تا...

 

به خود که آمدم

چون جبرئیلی نیرومند

روبروی براده‌ای ریز

ایستاده بودی

و مغناطیسی مبهم

دل را از ناکجا به خدا می‌کشید

  

عشق به دنیا آمده بود

و حرفی نمانده بود.

کسی با دست های من

خط آخر این شعر را نوشت:

به نام خدایی که تو را آفرید.

 

  

(2)

 

با فروتنی تمام تقدیم به خاک پای عشق

 

کوچکترین مدادم را می‌تراشم

تا برای تو

شعری بنویسم.

 

من نقطه‌ای هستم،

نوزاد کوچکترین مداد جهان.

من غباری هستم،

که هنگام تراشیدن کوچکترین مداد

بر زمین می‌ریزد

و پیش ازین فکر می‌کردم

تنها مرگ،

مدادها را به گریه می‌اندازد...

غباری بی اندک بهانه

برای ابراز وجود...

 

و حالا که تو

به دنیا آمده‌ای

غباری شده‌ام

که دوست دارد

به بهانه‌ی‌ شیرین تو

پای بر هر کاغذ بکوبد

و فکر می‌کند عشق

تنها عشق،

مدادها را به هق‌هق می‌دارد...